تبليغاتX
لحظه ی خدائی
خداوند هستی و حیات است و انچه حیات است خداوند است پس خداوند همه چیز است


لحظه ی خدائی








کوه بلندی بود که لانه عقابی با چهار تخم، بر بلندای آن قرار داشت. یک روز زلزله ای کوه را به لرزه در آورد و باعث شد که یکی از تخم ها از دامنه کوه به پایین بلغزد. بر حسب اتفاق آن تخم به مزرعه ای رسید که پر از مرغ و خروس بود. مرغ و خروس ها می دانستند که باید از این تخم مراقبت کنند و بالاخره هم مرغ پیری داوطلب شد تا روی آن بنشیند و آن را گرم نگهدارد تا جوجه به دنیا بیاید. یک روز تخم شکست و جوجه عقاب از آن بیرون آمد . جوجه عقاب مانند سایر جوجه ها پرورش یافت و طولی نکشید که جوجه عقاب باور کرد که چیزی جز یک جوجه خروس نیست. او زندگی و خانواده اش را دوست داشت اما چیزی از درون او فریاد می زد که تو بیش از این هستی. تا این که یک روز که داشت در مزرعه بازی می کرد متوجه چند عقاب شد که در آسمان اوج می گرفتند و پرواز می کردند. عقاب آهی کشید و گفت ای کاش من هم می توانستم مانند آنها پرواز کنم.

مرغ و خروس ها شروع کردند به خندیدن و گفتند تو خروسی و یک خروس هرگز نمی تواند بپرد اما عقاب همچنان به خانواده واقعی اش که در آسمان پرواز می کردند خیره شده بود و در آرزوی پرواز به سر می برد. اما هر موقع که عقاب از رویایش سخن می گفت به او می گفتند که رویای تو به حقیقت نمی پیوندد و عقاب هم کم کم باور کرد.



بعد از مدتی او دیگر به پرواز فکر نکرد و مانند یک خروس به زندگی ادامه داد و بعد از سالها زندگی خروسی، از دنیا رفت.

توهمانی که می اندیشی، هرگاه به این ان
دیشیدی که تو یک عقابی به دنبال رویا هایت برو و به یاوه های مرغ و خروسهای اطرافت فکر نکن.

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 10:15  توسط الهام  | 


دشتهایی چه فراخ!

کوه هایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می آمد!

من در ایم آبادی,پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید,

پی نوری,ریگی,لبخندی.

پشت تبریزی ها

غفلث پاکی بود,که صدایم می زد.

پای نی زاری ماندم,باد می آمد ,گوش دادم:

چه کسی با من,حرف می زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه,

بعد جالیز خیار,بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک.

لب آبی

گیوه ها را کندم,و نشستم,پاها در آب:

((من چه سبزم امروز

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند ندوهی ,سر رسد از پس کوه.

چه کسی پشت درختان است؟

هیچ,می چرخد گاوی در کرد.

ظهر تابستان است.

سایه ها می دانند,که چه تابستانی است.

سایه هایی بی لک,

گوشه ای روشن و پاک,

کودکان احساس!جای بازی اینجاست.

زندگی خالی نیست:

مهربانی هست,سیب هست,ایمان هست.

آری

تا شقایق هست,زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است,مثل یک بیشه نور,مثل خواب دم صبح

و چنان بی تابم,که دلم کی خواهد

بدوم تا ته دشت,بروم تا سر کوه.

دورها آوایی است,که مرا می خواند.))

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 9:40  توسط الهام  | 


فکر نمی کنم زیادی بدقوای کرده باشم گفته بودم که تابستون بر می گردم

وحالا...از امروز تابستون من شروع شد خدا می دونه که چقدر خوشحالم

دیروز امتحان مرحله دوم تیزهوشان رو هم دادیم تموم شد

با اینکه خیلی سخت بود و اصلا هم خوب نداده بود باز هم خوشحال بودم

درواقع فقط برای این خوشحال بودم که دیگه تموم شد

حالا میریم سر وبلاگ خودم

یه فکرایی براش کرم

البته زیاد امیدوار نشید چون من وقتی می خوام یه تغییراتی ایجاد

کنم فوقش قالب وبلاگ رو عوض میکنم

ولی قول می دم که زود به زود با یه عالمه مطلب قشنگ اینجا باشم

یه دنیا موفقیت برای شما

و دوباره سلام....

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم تیر 1387 ساعت 8:55  توسط الهام  | 


هر جا که می روی خدا را همراه خود ساز.

هر اندازه که به((او))روی کنی,به همان میزان,

توان,معرفت,نور,الهام,سرور و ارامش الهی در

 زندگی ات و همه کسانی که با تو مرتبط هستند

 جاری می شود.و آنگاه تو سر چشمهءنیرو و الهام

 برای بسیاری از افراد خواهی شد.

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی"جی.پی.وسوانی"


این آخرین پست وبلاگ من تا سال آینده بود

امیدوارم که همهتون همیشه موفق باشید

(کسانی که می خوان بدونن من چرا نمی تونم دیگه بیام می تونن پست "فعلا تا بعد"رو بخونن)

"خداوند هستی و حیات است و انچه حیات است خداوند است پس خداوند همه چیز است"

"خدا نگهدار"


+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 19:10  توسط الهام  | 


استاد محبوبم می گفت:((جون زائری بر زمین راه رو

 و همه زمان در ابدیت ساکن باش!))بگذار در هر اندیشه,

در هر کلام و در هر عمل ابدیت را ابراز کنم.

منبه:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی "جی.پی.وسوانی"

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 19:0  توسط الهام  | 


آن روز,امروز است.زمان,حال است.مکان,اینجاست.

هر کار نیکی که می خواهی انجام دهی,همین جا

 و اکنون به آن عمل کن.منتظر فردا مشو.روزی خواهد

 رسید که فردایش را نخواهیم دید.

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی "جی.پی.وسوانی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 18:54  توسط الهام  | 


بسیاری مشتاقند به فضا سفر کنند به ماه رسند

 یا بر مریخ فرود آیند.روح من آرزومند ورود به حریم

 درون است,آنجا که خدا,خویش خویش من سکنا دارد.

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی "جی.پی.وسوانی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 11:9  توسط الهام  | 


وظیفهء ما سامان بخشیدن به دنیا نیست.

بلکه باید با درستی خود را سامان دهیم و بگذاریم

که خداوند از طریق ما بر جهان پیرامونمان تاثیر گذارد.

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی "جی.پی.وسوانی"

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386 ساعت 11:4  توسط الهام  | 


آیا به نظر نمی رسد که زندگی چون راز است و فراز و نشیبش فراسوی درک ما؟

پیرامون ما پلیدی وجود دارد.اما عیسی مسیح فرمود:((از پلیدی,نیکیمی زاید.))

خیر قدرتمندتر از شر است.بیاید به خدا توکل کنیم و بدانیم که راههای"او"همه خرد

 است و عشق"او"یگانه حقیقت رخشندهء زندگی.

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی "جی.پی.وسوانی"

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 12:8  توسط الهام  | 


او دانشمندی بود که سرانجام به عابد خدا تبدیل شد.

می گفت:((سالها به دنبال حقیقت بودم.و جستجویم مرا به آغوش 

خداوند عاشق رهنمود کرد.زیرا که حقیقت عشق است و عشق خداست.))

قلبم نیایش می کند:((خدایا مرا با عشق جاودانه,با خودت یکی کن.))

منبع:کتاب"هر روز به سوی تو می آیم"نوشته ی"جی.پی.وسوانی

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 11:51  توسط الهام  | 


سلام به همگی

اومدم بگم که امکان خیلی زیادی داره که توی این هفته و شاید هفته ی آینده زیاد اپ کنم تا حالا هم اگر کم اپ می کردم بخاطر این بوده که دوست نداشتم که کسی که میاد توی وبلاگم فقط نظر بده و مطلب رو نخونه برای همین دیر اپ می کردم تا اگر یه نفر اومد اون مطلب رو بخونه و بعد از اینجا بره و باید بگم مطالبی هم که می ذاشتم خودم خیلی دوست داشتم و امیدوارم  شما هم خوشتون اومده باشه.

حالا دلیل اینکه چرا این ۱ یا  ۲ هفته بیشتر اپ می کنم اینکه به احتمال ۹۹٪ تا تابستون بعدی نمی تونم اپ کنم چون امسال باید خیلی زیاد درس بخونم و امیدوارم تا وقتی که نیستم اپ های که قراره بکنم کافی باشه و همه خوشتون بیاد

چون امسال امتحان تیز هوشان دارم ازتون می خوام که دعا کنید قبول بشم و امسال هم به خوبی و خوشی بگذره

موفق باشید

"الهام"

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مرداد 1386 ساعت 18:45  توسط الهام  | 



عشق
 آنگاه الميترا گفت:با ما از عشق سخن بگوي.
 
پيامبر سر بر آورد و نگاهي به مردم انداخت'
 
 و سكوت و آرامش مردم را فرا گرفته بود.
 
سپس با صدايي ژرف و رسا گفت:
 
هر زمان كه عشق اشارتي به شما كرد در پي او بشتابيد'
 
هر چند راه او سخت و نا هموار باشد.
 
و هر زمان بالهاي عشق شما را در بر گرفت خود را به او بسپاريد'
 
و هر چند كه تيغهاي پنهان در بال و پرش ممكن است شما را مجروح كند.
 
و هر زمان كه عشق با شما سخن گويد او را باور كنيد.
 
هر چند دعوت او روياهاي شما راچون باد مغرب در هم كوبد
 
 و باغ شما را خزان كند.
 
زيرا عشق چنانكه شما را تاج بر سر مي نهد ' به صليب نيز ميكشد.
 
و چنانكه شما را مي روياند شاخ و برگ شما را هرس مي كند.
 
و چنانكه تا بلنداي درخت وجودتان بالا ميرود
 
 و ظريف ترين شاخه هاي شما را كه در آفتاب مي رقصند نوازش مي كند .
 
همچنين تا عميق ترين ريشه هاي شما پايين مي رود
 
 و آنها را كه به زمين چسبيده اند تكان مي دهد.
 
عشق شما را چون خوشه هاي گندم دسته مي كند.
 
آنگاه شما را به خرمن كوب از پرده ي خوشه بيرون مي آورد.
 
و سپس به غربال باد دانه را از كاه مي رهاند.
 
و به گردش آسياب مي سپارد تا آرد سپيد از آن بيرون آيد.
 
سپس شما را خمير مي كند تا نرم و انعطاف پذير شويد.
 
و بعد از آن شما را بر آتش مي نهد
 
 تا براي ضيافت مقدس خداوندتان مقدس شويد.
 
 
عشق با شما چنين رفتارها مي كند
 
تا به اسرار قلب خود معرفت يابيد.
 
وبدين معرفت با قلب زندگي پيوند كنيد و جزيي از آن شويد.
 
 
اما اگر از ترس بلا و آزمون" تنها طالب آرامش و لذتهاي عشق باشيد "
 
 
 خوشتر آنكه عرياني خود بپوشانيد.
 
 
و از دم تيغ خرمن كوب عشق بگريزيد.
 
 
به دنيايي كه از گردش فصلها در آن نشاني نيست
 
جايي كه شما مي خنديد اما تمامي خنده ي خود را بر لب نمي آوريد.
 
 
و مي گر ييد اما تمامي اشكهاي خود را فرو نمي ريزيد.
 
 
عشق  هديه اي نمي دهد مگر از گوهر ذات خويش.
 
و هديه اي نمي پذيرد مگر از گوهر ذات خويش.
 
عشق نه مالك است و نه مملوك.
 
زيرا عشق براي عشق كافي است.
 
وقتي كه عاشق مي شويد مگوييد:" خداوند در قلب من است."
 
 بلكه بگوييد " من در قلب خداوند جاي دارم."
 
و گمان مكنيد كه زمام عشق در دست شماست .
 
بلكه اين عشق است
 
 كه اگر شما را شايسته بيند حركت شما را هدايت مي كند.
 
عشق را هيچ آرزو نيست مگر آنكه به ذات خويش در رسد.
 
اما اگر شما عاشقيد و آرزويي مي جوييد
 
آرزو كنيد كه ذوب شويد
 
و همچون جويباري باشيد كه با شتاب مي رود و براي شب آواز مي خواند.
 
آرزو كنيد كه رنج بيش از حد مهربان بودن را تجربه كنيد.
 
آرزو كنيد كه زخم خورده ي فهم خود از عشق باشيد
 
 و خون شما به رغبت و شادي بر خاك ريزد.
 
آرزو كنيد سپيده دم بر خيزيد و بالهاي قلبتان را بگشاييد
 
و سپاس گوييد كه يك روز ديگر از حيات عشق به شما عطا شده است.
 
آرزو كنيد كه هنگام ظهر بياراميد و به وجد و هيجان عشق بيانديشيد.
 
آرزو كنيد كه شب هنگام به دلي حق شناس و پر سپاس به خانه باز آييد.
 
و به خواب رويد.
 
 با دعايي در دل براي معشوق و آوازي بر لب در ستايش او.
 
 

 
"از كتاب ‹پيامبر› اثر ارزنده ي جبران خليل جبران
ترجمه ي دكتر حسين الهي قمشه اي"

http://evishgirl.blogfa.com

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386 ساعت 13:17  توسط الهام  | 


خدای من زیباست
دیوارهای خالی اتاقم را
 از تصویرهای خیالی او پر می کنم
 خدای من زیباست
 خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
 که پشت هر گریه
 انعکاسش را
 روی سقف اتاق می بینم
 من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
 لای بقچه پیچ سجاده
 رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
 من در نهایت حیرت
حالا
 گاه گاهی که به هم خیره می شویم
 تشخیص خدا و بنده چه سخت است
http://blue-roz.blogfa.com/
+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم مرداد 1386 ساعت 16:37  توسط الهام  | 


 

امروز نور را شنيدم !

پس مي توان ؛

سايه ها و رنگ ها را هم شنيد

مي توان حتي عطر گل ها ؛ شكوه درختان

و طعم تك تك ميوه ها را هم شنيد

مي توان چهره ؛ نگاه ؛ عشق  انسانها را شنيد ؛

 مي توان صلح را ؛ دوستي را ؛ مهر را ...... ديد. حس كرد . لمس كرد.

هركس در زندگي چيزي را ترسيم مي كند؛

كه گويي

آنرا قبل از تولد شنيده است.

همه همصدايند،

يا بهتر بگويم:

مقصد يكي است.

http://www.kocheiekhaterat.blogfa.com/

http://unique-existence.blogfa.com/

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386 ساعت 12:10  توسط الهام  | 


1.رزم آور نور,تنهایی را به کار می گیرد,اما نمی گذارد تنهایی او را به کار گیرد

2.مسایل ساده غیر عادی ترین مسایل اند و تنها فرزانگان می توانند آن ها را ببینند

3.شنیدن توهین و پاسخ ندادن ,همواره اسان تر از درگیر نبرد با شخصی نیرومند تر از خود شدن

4.انسان باید سرنوشت خود را انتخاب کند,نه این که آن را بپذیرد

5.همیشه لازم است که آدم بداند کی یک مرحله از زندگی اش تمام شده.اگر بعد با سختی به آن چنگ بیندازد.لذت و معنای بقیه ی مراحل زندگی اش را از دست می دهد.

6.روح جهان از خوش بختی انسان ها تغذیه می شود:و یا از بدبختی,ناکامی و حسادت آن ها.

7.تاریک ترین ساعت ,پیش از طلوع خورشید فرا می رسد

8.با رویا هایت نجنگ,از تو بسیار نیرومندترند

9.انسان پیش از تحقق سرنوشتش,باید مراحل بسیاری را پشت سر بگذارد

10. هرچه بیشتر درباره ی خودت بدانی,این جهان را بیش تر می فهمی

11.کشتی در ساحل بسیار امن تر است,اما به این خاطر ساخته نشده

(کتاب قاموس فرزانگی)

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 12:24  توسط الهام  | 


سلام!سلام!سلام!

امیدوارم که همه خوب باشید. بالاخره امتحانات منم تموم شدن و منم یه نفس راحت می کشم ببخشید که دیر اومدم و یه مدتی نبودم امیدوارم از حالا به بعد که دوباره اومدم حضورم مفید باشه نمی دونم کی اولین اپ بعد امتحانا رو بکنم

ولی قول می دم به زودییییییی

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 10:50  توسط الهام  | 


روزی سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد، شخصی نشست و ساعتها پروانه را برای بیرون آمدن از سوراخ کوچک پیله تماشا کرد.

آن گاه تقلای پروانه متوقف شد و به نظر رسید که خسته شده و دیگر نمی تواند به تلاشش ادامه دهد ، آن شخص مصمم شد به پروانه کمک کند و با برش قیچی سوراخ پروانه را گشاد کرد. پروانه به راحتی از پیله خارج شد، اما جثه اش ضعیف و بالهایش چروکیده بودند.آن شخص به تماشای پروانه ادامه داد.او انتظار داشت پرپروانه گسترده و محکم شود و از جثه او محافظت کند. اما چنین نشد. در واقع پروانه ناچار شد همه عمر را روی زمین بخزد و هرگز نتوانست با بالهایش پرواز کند. آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بالهایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند.گاهی اوقات تلاش تنها چیزی است که در زندگی نیاز داریم . اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم فلج می شدیم ، به اندازه کافی قوی نبودیم وهرگزنمی توانستیم  پرواز کنیم.

http://www.azade2443411.blogfa.com / از این جا ور داشتم)

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی ام فروردین 1386 ساعت 17:59  توسط الهام  | 


قطاري كه به مقصد خدا مي رفت ، لختي در ايستگاه دنيا توقف كرد و پيامبر رو به جهانيان كرد و گفت:
مقصد ما خداست . كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه رنج و عشق توامان بخواهد ؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي است تنها براي گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بيشمار آدميان جز اندكي بر آن قطار سوار نشدنداز جهان تا خدا هزار ايستگاه بود.
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد ، كسي كم مي شد قطار مي گذشت و سبك مي شد ، زيرا سبكي قانون راه خداست .
قطاري كه به مقصد خدا مي رفت، به ايستگاه بهشت رسيد . پيامبر گفت اينجا بهشت است . مسافران بهشتي پياده شوند،اما اينجا ايستگاه آخر نيست .
مسافراني كه پياده شدند ، بهشتي شدند .اما اندكي ،باز هم ماندند ،قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما ،راز من همين بود .آن كه مرا ميخواهد ، در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد .
و آن هنگام كه قطار به ايستگاه آخر رسيدديگر نه قطاري بود و نه مسافري

http://www.parisa-digital2.blogfa.com/

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم فروردین 1386 ساعت 19:52  توسط الهام  | 


سلام دفعه ی پیش گفتم که نمی دونم چی اپ کنم این دفعه اومدم عکس بذارم حالا نمی دونم خوشتون میاد یا نه اما به نظر من قشنگن

         

              

                    

 

           

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم فروردین 1386 ساعت 18:16  توسط الهام  | 


سلام.خوب هستید؟راستش نمی دونم د مورد چی اپ کنم فکر می کنم مطالب وبم داره تکراری می شه برای همین اومدم بگم خودتون بگید در مورد چی اپ کنم که منم اگه تونستم در مورد همون چیزایی که می گید اپ کنم

موفق باشید

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم فروردین 1386 ساعت 13:18  توسط الهام  |